تبليغاتX
یه عاشق تنها

 کسي را که دوسش داري ازش بگذر، اگه قسمت تو باشه بر مي گرده ، اگر هم بر نگشت حتماً از اول مال تو نبوده پس بهتر که رفت سعي کن به کسي که تشنه ي عشق است دل نبندي ، سعي کن به کسي که لايق عشق است دل ببندي چون تشنه ي عشق روزي سيراب خواهد شد

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 خرداد1385ساعت 23:56  توسط aria_hmishe_tanha  | 



Let true love burn for you...

تنها چیزی که از ما باقی می ماند خاطره ایست که از آن زندگی کرده ایم و در قالب خالی دلمان به آن جا داده ایم .........کاش می شد خاطره را تصویر کرد
+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 2:39  توسط aria_hmishe_tanha  | 



ساعت ها همانند روزها به نظر می رسد از آن هنگام که دور شدی
وهمه آنچه انجام می دهم کنکاش چهره توست تا ببینم آیا تو خوب هستی
پاسخ نمی دهی هنگامی که تلفن می کنم حدس می زنم می خواهی تنها باشی
پس من قلبم را روانه می کنم روحم را و این است آنچه خواهم گفت:
متاسفم آه بسیار متاسف نمی توانی مجال بیشتری به من دهی
تا همه عشقم را برایت شرح دهم؟
قلبم را روانه می کنم و می گویم عشق ما هرگز نخواهد مرد
و می دانم که تو بیرون آنجا هستی و می دانم که هنوز التفات می کنی
قلبم را باز پس فرست و بگو عشق ما زنده خواهد ماند
برای همیشه قلبم را برای تو می فرستم
می توانم تو را در ذهنم بنگرم خطوط فرا می رسند
و این نامه را می گشایم که هزاران بار فرستاده ام
اینجا عکسی از هردوی ماست بسیار خوب به تو نگاه می کنم
و نمی توانم از تو خواهش کنم تا مرا برای آسیب هایی که تو رادر
معزض آن گذاشتم ببخشی
قلبم را باز پس فرست و بگو عشق ما زنده خواهد ماند
برای همیشه تو نخواهی گفت
همیشه همیشه
قلبم را روانه می کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 0:33  توسط aria_hmishe_tanha  | 



 

این شعررو یکی ابجی های من وفا خانوم داد گذاشتم

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 0:23  توسط aria_hmishe_tanha  | 



 

آمدنت رنگ نیلی را با سخاوت به آسمان قلبم بخشید.ماندنت,بودنت و حضورت چه آسان نیلی ام را آبی نمودو رفتنت به سهولت سهل ترینها خاکستری را برای همیشه در آسمانم جاودانه کرد.کاش آسمان قلبم همیشه بیرنگ بود.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 خرداد1385ساعت 23:26  توسط   | 




لحظه مرگ
وقتی لحظه مرگم فرا خواهد رسید
وقتی که دگر دست از دنیا خواهم کشید
وقتی که دگر روی ماهت را نخواهم دید
وقتی که دگر دیده از جهان خواهم بست
تو مرا غسل و کفن کن
تو مرا آرام در خاک کن
تو برایم بی صدا اشک ریز
هنگام آمدن بر روی مزارم بیاور برایم شاخه گل عشق را
هنگام رفتن ببوس بالین خاک را.

................................................................
روز و شب را دور از نگاه دیگران بهم پیوند می زنم
لحظه ها را باثانیه ها جمع می کنم
انتظار تو را با امید کنار یکدیگر قرار می هم
خیانت را از عشق کم می کنم
نگاهم را از نگاه دیگران می دوزدم
که نگویند چشمانش هنوز انتظار می کشد
اشک هایم را با بغض گلویم حبس می کنم
درخت انتظارم دیگر خشک می شود
اما من هنوز او را به چشم نهال پر شکوفه می بینم
کوچه دلتنگ هایم هر روز سوت و کور می شود
ما در دل من غوغای عشق تو برپاست
ومن هر لحظه تابلوی از نگاه تو در سینه ام به تصویر می کشم
نامه های که با قلم تقدیر نوشته شده است را هر می خوانم
ولی من هنوز به آمدن تو،دور از نگاه دیگران انتظار می کشم
آیئنه شکسته قلبم را هر روز با امید آمدن تو جلا می دهم
و در آخر به امید آمدن تو زنده ام ای مهربانتر از... هرکس


+ نوشته شده در  یکشنبه 28 خرداد1385ساعت 23:14  توسط aria_hmishe_tanha  | 



با آنکه در تبسم مهر تو یافتم ذوق گناه را ،

 

                                                  اما همیشه ، زمزمه واری است بر لبم :

 

 کای عشق،پیش از آنکه تو خاکسترم کنی،

 

                                                     ای کاش می شناختم از راه ، چاه را !!!

                           

 

ميترسم از دل خود در کوچه ها خدايا مي نالم از شب سرد از انتظار يارا در اين

 

سراي غربت روي مه ات نديدم در آن سراي جاويد صورتگرم به رويا روياي

 

عاشقانه ام صداقتي ندارد مآواي عارفانه ام حقيقتي است جانا

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 خرداد1385ساعت 22:44  توسط aria_hmishe_tanha  | 



تو هر که باشی مرا دلشکسته و نومید نخواهی کرد.من هیچ خیالی در سر

ندارم که بخواهم تو کسی باشی که من می خواهم باشی,یا رفتارت به

دلخواه من باشد من بر آن نیستم که بخواهم آینده ترا پیشبینی کنم,من فقط

می خواهم ترا کشف کنم.تو مرا دلشکسته و نومید نخواهی کرد....

+ نوشته شده در  شنبه 27 خرداد1385ساعت 20:25  توسط   | 



    

 

عشق ها ,خاطره ها      

 همان لحظه ای که دیدمت همه چیز شروع شد.

ماه می درخشید,فکر کردم تنها شب برای من زیباست. 

به چشمهایت خیره شدم

تو سرشار بودی و مدام قدم میزدی. 

اما کسی که می آید ناگزیر به رفتن اس

  نه ! تو دروغ نمی گفتی

من فریب چشمهایت را خوردم...

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 خرداد1385ساعت 14:27  توسط   | 



 

 دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 خرداد1385ساعت 1:15  توسط aria_hmishe_tanha  | 



ای کاش آب بودم
ای کاش آب بودم
گر می شد آن باشی که خود خواهی
آدمی بودن
حسرتا!
مشکلی است در مرز ناممکن نمی بینی
ای کاش آب بودم به خود میگویم
نهالی نازک به درختی گلشن رساندن را
تا بد زخم تبر بر خاکش افکند در آتش سوزان ما
یا نشانی سمت کاجی را سر سبز جاودانه بخشیدن
از آن بیشتر که صلیبش آلوده کننده به لخته لخته خونی بی حاصل ؟
یا به سیراب کردن تشنه ای
رضایت خاطری احساس کردن
حتی اگرش به زانو نشانده اند
در میدان جوشان از آفتاب عریان و عربده
یا به شمشیری گردنش بزنند ؟
حیرتت بر نمی انگیزد
قابیل بر دار خود شدن یا جلاد دیگر اندیشان
یا درختی بالیده نابالیده را

+ نوشته شده در  شنبه 27 خرداد1385ساعت 0:48  توسط aria_hmishe_tanha  | 



میگن شیشه ها احساس ندارن اما وقتی روی یک شیشه بخار گرفته مینویسم امان از دل عاشق 

                                       شیشه اروم اروم شروع به گریستن  کرد

+ نوشته شده در  جمعه 26 خرداد1385ساعت 17:1  توسط aria_hmishe_tanha  | 



 

the day was a year at first ,when children ran the garden

روزها به اندازه یک سال است ، وقتی که بچه هستی و توی باغ می دوی.

the day shrank down to a month, when the boys play ball

روزها به اندازه یک ماه می شوند ، وقتی که پسر بچه ای هستی و توپ بازی می کنی .

the day was a week then after , when young men walked in the garden

روزها به اندازه یک هفته می شوند ، وقتی که مرد جوانی هستی و در یک باغ قدم میزنی.

 the day was itself a day , when love grew tall

روزها به اندازه یک روز خواهند شد ، وقتی که عاشق می شوی.

the day shrank down to an hour , when old man limped in the garden

روزها به اندازه یک ساعت می شوند ، وقتی که سالخورده ای و در باغ راه می روی.

the day will last forever , when it is nothing at all

روزها به پوچی سپری می شوند ، وقتی که هیچ چیز در بین نیست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 17:54  توسط   | 



                                  

دیگر ستاره ای در آسمان نمی درخشد،
ستاره ها هر لحظه دور و دورتر و از نظرها پنهان می شوند.
زمانی فرا خواهد رسید که ستاره ها از خاطرمان می روند
و آسمانی نخواهد بود تا درخشش نقره ای شان شب های تیره و تار را بر شب زنده داران الهی که دست های نیازشان بلند شده برای استجابت دعا روشن کنند و در نهایت...

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1385ساعت 13:26  توسط aria_hmishe_tanha  | 



 

دلتنگه نگاهتم،اسير خندهاتم
ميدونم كه ميدوني عمري غرق هواتم
من لبريز عشقم،پُرم از تورو خواستن
كاش بدوني كه من ديوونه سادگي هاتم
مثل پروانه ها دورت ميگردم
بذار دستا تو توي دستاي سردم
من صداقت رو با تو شناختم
عشق تورو بردم و دله خودم رو باختم
هر جا كه ميرم مهربونيهات پيش رومه
كاش باور كني كه بودن تو آرزومه
روز و شب ميام و ميرم تو نيستي
ديگه نفس كشيدن هم بي عشق تو حرومه
 
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه 20 خرداد1385ساعت 14:56  توسط aria_hmishe_tanha  | 



 
منو قابل نمي دوني،يه كمي اينجا بموني
حالا كه رفتني هستي،چرا واسم نمي خوني
بگو غير از دل عاشق،چي بدم تا باشه لايق
برم قربونه خوبيهات،بگي هر جا ميام باهات
تويي عاشق تري با من،شدم ديوونه حرفات
بگير اين قلب نا قابل،نذار اين دل بشه غافل
ديوونش كن كه جز اين دل،ندارم هديه اي قابل
غروبا بي تو بد جوري،دلم تنگه از اين دوري
ندارن قنچه هاي ما،براي گل شدن شوري
برم قربونه خوبيهات،بگي هر جا ميام باهات
تويي عاشق تري با من،شدم ديوونه حرفات
تمومه غصه هاش با من،فقط تنها بيا تا من
كسي كه بي وفا ميشه،بگو حالا تويي يا من
عزيزم بسه تنهايي،نمونده واسه ما جايي
فقط با من مدارا كن،كه خيلي سخته تنهايي
برم قربونه خوبيهات،بگي هر جا ميام باهات
تويي عاشق تري با من،شدم ديوونه حرفات
+ نوشته شده در  شنبه 20 خرداد1385ساعت 14:42  توسط aria_hmishe_tanha  | 



ديشب انگار ، زير پرچين خيال خوابم برد

دفتر خيس خيال آلودم ، از نگاه خسته ی من آزرد

به خودم ، به درختان قطور حسّم

جمله ای با نقش غم ها که چرا؟

هيچکس از باغ خيالم حتی ، خوشه ای هم نچشيد.

همگي رنگ به تضرّع رفتند

بارالهي که قسم

هيچکس از چشمه ی عشقم حتّي ، مشتي از حس نچشيد.

***

کهنه ی خسته ی وصف آلودم ، که به جان آغشتم ، از دلم چرکين است

جامه ی کهنه ی عمری که به عشق پا برجاست ، زير پاها ماندست.


کاش کوير بودم من ، بار احساسم سبکتر مي بود

فاصله ناچیز است ، بين شن ها و خدا ...

شايد اين بار کسي از من خواست ، آب احساس سراب آلودم

کاش کوير بودم من . . .

+ نوشته شده در  جمعه 19 خرداد1385ساعت 2:25  توسط aria_hmishe_tanha  | 



 

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه... خيلي سخته که

 

عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با

 

عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري... خيلي سخته که روز تولدت، همه

 

بهت تبريک بگن، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي... خيلي سخته

 

که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني، بعد بفهمي دوست نداره... خيلي سخته که

 

 همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 خرداد1385ساعت 1:50  توسط aria_hmishe_tanha  | 




عصری غمگین.....و شبی غمگین تر در پیش !

رفتن دلیل نبودن نیست .


در اسمان تو پرواز می کنم .....

زار از خود و از کرده خویش !

دل نامهربان خود را به دوش می کشم ....تا انسوی مرزهای پشیمانی پنهانش

کنم !

سلامی دوباره می گویم ...اما تو باور نکن!

هنوز من عاشقم !

رفتنم دلیل نبودن نیست!

شاید از اسمان چشمان تو غروب کرده باشم اما...

در سیاهی شب چشمان
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 خرداد1385ساعت 1:37  توسط aria_hmishe_tanha  | 



 

 

فرياد مي زنم تا فريادم به آسمانها برسد... و گريه مي کنم و عاشقانه مي گويم دوستت دارم...

سر خدا که عارف سالک به کس نگفت

 

در حيرتم که باده فروش از کجا شنيد

 

*****

 

ای كاش زودتر می شناختمت... ای كاش زودتر گرمای دستانت را كه اشك های شبانه مرا

 

به التماس چشمانم پاك می كرد لمس می كردم...

 

ديشب به يادت دريای دلواپسی هايم را غزل غزل گريستم

 

اينک آکنده از بغضی ناشکفته با دلتنگيهايم شعر می سرايم

 

اي خسته از تکرار

...

تنها دلخوشيم تکرار لحظه هاييست که در اين سرابِ سوخته با خيالش زنده مانده ام

 

چه سخت است انتظار؛ زمانی که تو نیایی


چگونه شاخه تازه جوانه زده سنگینی این انتظار را تحمل کند؟

 

و پرستوی تازه از سفر برگشته آنرا بر دوش خود کشد؟


چرا به هر سو مینگرم نگاهی مهربان نمیابم؟

فاصله هامان تا عشق فرسنگهاست .......چقدر دلتنگم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 خرداد1385ساعت 23:29  توسط aria_hmishe_tanha  | 



عصری غمگین.....و شبی غمگین تر در پیش !

رفتن دلیل نبودن نیست .

در اسمان تو پرواز می کنم .....

زار از خود و از کرده خویش !

دل نامهربان خود را به دوش می کشم ....تا انسوی مرزهای پشیمانی پنهانش

کنم !

سلامی دوباره می گویم ...اما تو باور نکن!

هنوز من عاشقم !

رفتنم دلیل نبودن نیست!

شاید از اسمان چشمان تو غروب کرده باشم اما...

در سیاهی شب چشمانت باز طلوع خواهم کرد...

باز می گردم....تا با یاد تو و با عشق تو بمیرم ..!

رفتنم را تو باور نکن ......

من هنوز یک عاشقم ..!

.............................................

باز شبی دیگر .......و باز خلوتی دیگر با خودم !!

باز سکوتی دلگیر .....و یک دنیا حرف نا تمام ....

حرفهای نا تمامی که هیچ گاه فرصت گفتن انها را نخواهم یافت ..!!

خداوندا ...تو از حال دلم با خبری..!!

مگر نه اینست که گفتی مرا بخوان ..

من خواندمت ......با هر قطره اشک چشمانم....!

اما ......!!؟

شاید اون گونه .... که باید نخواندمت !!

یکبار دیگر چشمانم را می بندم و ارام...ارام ......در دلم حدیث تنهایی هایم را زمرمه می کنم..!

این بار با صدایی رساتر از قبل و با دلی ......شکسته تر از قبل ...!

اینبار حتما خداوند .......!
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 15 خرداد1385ساعت 10:13  توسط aria_hmishe_tanha  | 



تو چراغ یک ستاره توی شبهای کویری
واسه تشنه رسیدن چشمه آب زلالی
تو تبسم خدایی به روی قلب سیاهم
لحظه طلوع خورشید تو غروب قلب تارم
خط بوسه نسیمی تو کویر داغ غربت
سحر و جادوی خدایی توی برگه صداقت
آخرین بند امیدی توی چاه بی نشونی
فصل رفتن گناهی توی انبوه سیاهی

تو لطافت بهای واسه خزون قلبم
عطر گلهای شقایق تو جهنم نگاهم
تو شکستن طلسم قفل سنگین گناهی
تپش دوباره قلب موقع قطع امیدی
تو رهایی پرنده توی اوج آسمونی
لحظه دریا رو دیدن واسه ماهی کویری
تو ترانه خدایی واسه چشمای مستم
تو فرشته وصالی واسه قلب شکستم
تو شکفتن یه غنچه زیر بارون فراغی
شستن چشمای عاشق با ترنم وصالی
تویی شاهزاده قصه من گدای ناز چشمات
ساغر عشق خدایی من دیوونه شرابت
با تمون بی نشونی آدرس چشماتو حفظم

با تموم ظلمت دل غرق خورشید نگاتم
سر در قلبم نوشتم هیچ کسی رو راه نمیدم
آخه تا چشماتو دارم عاشق کسی نمیشم
همه دنیا بدونن مست چشماشون نمیشم
تا خدا خدای دنیاست عاشق چشمات میمونم

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 خرداد1385ساعت 2:7  توسط aria_hmishe_tanha  | 



يك كهكشان شكوفه گيلاس
نقشي كشيده بود بر آن نيلگون پرند
شعري نوشته بود بر آن آبي بلند
موسيقي بهار
چون موجي از لطافت شادي نشاط نور
در صحنه فضا مترنم بود
تالار دره راه
تا انتهاي دامنه مي پيمود
هر ذره وجود من از شور و حال مست
بر روي اين ترنم رنگين
آغوش مي گشود
ارديبهشت و دره دربند
تا هر كجا بود مسير نگاه گل
بام و هوا درخت زمين سبزه راه گل
تا بي كران طراوت
تا دلبخواه گل
با اين كه دست مهر طبيعت ز شاخسار
گل مي كند نثار
در پهنه خزان زده روح اين ديار
يك لب خنده بازنبينم درين بهار
يك ديده بي سرشك نيابي به رهگذر
آيا من اين بهشت گل و نور و نغمه را
ناديده بگذرم
يك كهكشان شكوفه گيلاس را دريغ
بايد ز پشت پرده اي از اشك بنگرم
+ نوشته شده در  دوشنبه 15 خرداد1385ساعت 0:33  توسط aria_hmishe_tanha  | 



تنهاي تنها بي كس بي كس
شب ها بر اوج در پروازم
روزها چون ورح سرگردان
گيتار بهار را مينوازم

آه صد افسوس بر دل زخميم
چه كنم در دايره تقدير گرفتارم
دل را در ناز چشمانت
آشوب و غم سوخته مي يابم

تنها بودن آغاز شكوفاييست
گرچه مي گويند عذاب دارد
اما براي دل زخمي من
تنهايي راز غروب را به همراه دارد

همواره در تقدير روزگار
دنبال سوز تنهايي بودم
حال كه در آغوش ناز بهار
با تو بودم اما هميشه تنها بودم

براي خدا با عشق مينويسم
خوب بود خودم گفتما

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 خرداد1385ساعت 0:26  توسط aria_hmishe_tanha  | 



شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:

دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی
و من
تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمیدانم چرا رفتی؟ نمیدانم چرا؟ شاید خطا کردم
و تشو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمیدانم کجا؟ تا کی؟ برای چه؟ ولی رفتی
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت
تمام بال هایش غرق در اندوه و غربت شد
و بعد از رفتن تو، آسمان چشم هایم خیس باران بود

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 خرداد1385ساعت 0:21  توسط aria_hmishe_tanha  | 




روي عكسا گرد و خاكه
بيشتر دلا هلاكه
قحطي گلاي پونه ست
تقديرا دست زمونه ست
عهد و پيمونا شكسته
رشته ي دلا گسسته
تقويما رو ماه تيره
زندونا پر اسيره
آدما يا همه مردن
يا كه مات و دل سپردن
عصر ما عصر فريبه
عصر اسماي غريبه
عصر پژمردن گلدون
چتراي سياه تو بارون
مرگ آواز قناري
مرگ عكس يادگاري
تا دلت بخواد شكايت
غصه ها تا بينهايت
دلاي آدما تنگه
غصه هم گاهي قشنگه
چشما خونه ي سواله
مهربون شدن محاله
حك شده روي هر ديواري
كه چرا دوسم نداري
خونه هامون پر نرده
پشت هر پنجره پرده
تا دلت بخواد مسافر
تا بخواي عاشق و شاعر
شبا سرد و بي عروسك
دلاي شكسته از شك
زلفاي خيبي پريشون
خط زدن رو اسم مجنون
شهري كه سرش شلوغه
وعده هاش همه دروغه
چشماي خيره به جاده
عشوه هاي نخريده
آسمونا پر دوده
قلب عاشقا كبوده
گونه ي گلدونا زرده
رفته و بر نمي گرده
آدما بي سرگذشتن
آهوا بدون دشتن
دفترا بدون امضا
ماهيان بدون دريا
تشنه ها هلاك آبن
همه حرفا بي جوابن
نصف زندگي نگاهه
بقيش همه گناهه
خدا رو انگار گذاشتن
رو زمن و بر نداشتن
در و ديوارا سياهه
آدرسامون اشتباهه
شب و روزا پر عادت
وقت كه شد شايد عبادت
خدا مال غصه هاته
وقتي غم داري خداته
روي آينه ها غباره
شيشه ي پنجره ي تاره
بغضا بي صدا و كاله
همه از فكر و خياله
قلك خوبيا خالي
مهربونيا خيالي
قفسا پر پرنده
لباي بدون خنده
نه شنيدني نه گوشي
نه گلي نه گلفروشي
مرگ جشناي تولد
مرگ اون دلي كه گم شد
خستگي بي اعتمادي
شك و ترديد زيادي
امتحان مكرر
لونه هاي بي كبوتر
مشقامون بدون امضا
اسممون هميشه رسوا
نمره هاي عشقمون تك
بامامون بدون لك لك
همه غايب تو دفتر
مث بالاي كبوتر
خونه ها بدون باغچه
بدون حافظ و طاقچه
نه براي عشق ميلي
نه كسي به فكر ليلي
ديگه پشت در بسته
كسي بيدار ننشسته
نه كسي نه انتظاري
نه صداي بي قراري
واسه عاشقي كه ديره
لااقل دلت نگيره
كاش تو قحطي شقايق
باز بشيم سوار قايق
بشينيم بريم تو دريا
+ نوشته شده در  دوشنبه 15 خرداد1385ساعت 0:19  توسط aria_hmishe_tanha  | 



دل تنهای من :

چاره ای نیست

طاقت بیار .

بزار ستاره ها پیاپی روی پلک چشات طلوع کنند .

.....
آروم بگیر ،

آروم بگیر .

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 15 خرداد1385ساعت 0:14  توسط aria_hmishe_tanha  |