"اي اشك"
ندانم آتشي يا آبي اي اشک
گل داغي ولي شادابي اي اشک
شکستي سيل بند ديده و دل
که دريايي ترين سيلابي اي اشک
کنار ساحل خاموش چشمم
درخشان گوهر شب تابي اي اشک
به چشم مردم اختر شمارم
شبم را خوشه مهتابي اي اشک
گل افشان کن گذرگاه،خيالم
که خون ديده ي بيخوابي اي اشک
نمازم نور معنا از تو دارد
چراغ روشن محرابي اي اشک
غزل بي آب رويت گفتني نيست
بر آي از دل، که شعر نابي اي اشک
دختری استاده بر درگاه
چشم او بر راه
در میان عابران چشم انتظار مرد خود مانده ست
چشم بر می گیرد از ره
باز
می دهد تا دوردست جاده مرغ دیده را پرواز
از نبرد آنان که برگشتند
گفته اند
او بازخواهد گشت
لیک در دل با خود این گویند
صد افسوس
بر فراز بام این خانه
روح او سرگرم در پرواز خواهد گشت
جاده از هر عابری خالی ست
شب هم از نیمه گذشته ست و کسی در جاده پیدا نیست
باز فردا
دخترک استاده بر درگاه
چشم او برراه


