
این وبلاگ ما هم یک سال شد ماهنوزدرتنهایی خودهستیم یک سال هم هست از فوت پدرم میگذرد چقدر زمان زود میگذرد ما متوجه نمیشیم این عمرماست که میگذرد ما خبردارنمیشیم
توی غربت چشات چیزیه که نمی خوام بدونم
چون برق چشاتو دوست دارم
ان نگاهاتو دوست دارم
لحظه لحظه هاتو دوست دارم
درد دلاتو دوست دارم
تموم قصه هاتو دوست دارم
عطر نفساتو دوست دارم
اواز صدا تو دوست دارم
این منم با تموم وجود
میگم به خدا دوست دارم
آن روزها رفتند
آن روزهاي جذبه و حيرت
آن روزهاي خواب و بيداري
آن روزهاي هر سايه رازي داشت
هر جعبه ي صندوقخانه سر بسته گنجي را نهان مي کرد
هر گوشه ، در سکوت ظهر ،
گويي جهاني بود
هر کس ز تاريکي نمي ترسيد
در چشمهايم قهرماني بود
که به تو فکر کنم
روزو شب زیر لبم اسم تو رو ذکر کنم
دوستم داشته باش
دوستم داشته باش
من به ان می ارزم که بمن تکیه کنی
گل اطمینان رو تو بمن هدیه کنی
تو بمن هدیه کنی
من به ان می ارزم که در این قربانگاه تو بدادم برسی
تو نجاتم بدهی از غم بی همنفسی
تو به ان می ارزی که گریه بارانم را بتو تقدیم کنم
بتو تقدیم کنم
دوستم داشته باش
دوستم داشته باش
من به ان می ارزم که بمن تکیه کنی
گل اطمینان رو تو بمن هدیه کنی
تو به ان می ارزی تا اسیر تو شوم
که بیمن نفست انقدر زنده بمانم تاکه پیر تو شوم
تو به ان می ارزی که گریه بارانم را بتو تقدیم کنم
بتو تقدیم کنم
عشق فرمان داده که بتو فکر کنم
که به تو فکر کنم
|
|
|



