فردي از پروردگار درخواست كرد
تا بهشت و جهنم را به او نشان دهد
خداوند پذيرفت.
او را وارد اطاقي نمود
كه جمعي از مردم در اطراف ديگ بزرگ غذا نشسته بودند.
همه گرسنه ، نااميد و در عذاب بودند.
هر كدام قاشقي داشت كه به ديگ مي رسيد
ولي دسته قاشقها بلندتر از بازوي آنها بود
به طوري كه نمي توانستند
قاشق را به دهانشان برسانند.
عذاب آنها وحشتناك بود!
آنگاه خداوند فرمود:
اكنون بهشت را به تو نشان مي دهم.
او به اطاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد
ديگ غذا...
جمعي از مردم...
همان قاشقهاي دسته بلند...
ولي در آنجا همه شاد و سير بودند
آن مرد گفت: نمي فهمم!!!
چرا مردم در اينجا شادند؟
در حالي كه در اطاق ديگر بدبختند؟
با آنكه همه شرايط يكسان است؟
خداوند تبسمي كرد و گفت:
خيلي ساده است
در اينجا ياد گرفته اند كه
يكديگر را تغذيه كنند
هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري مي گذارد
چون ايمان دارد كه
كسي هست كه در دهانش غذائي بگذارد.
+
نوشته شده در یکشنبه 24 تیر1386ساعت 16:37  توسط aria_hmishe_tanha
|
الو سلام ، منزل خداست ؟ اين منم مزاحمي که آشناست .
هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست .
شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست ؟
الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد ، خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست ؟
چرا صدايتان نمي رسد ، کمي بلند تر، صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست ؟
اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم ، شنيده ام که گريه بر تمام درد ها شفاست .
دل مرا بخوان به سوي خدا
غم ميون دوتا چشمون قشنگت، لونه كرده
شب رو موهاي سياهت، خونه كرده
دوتا چشمون سياهت، مث شبهاي منه
سياهي هاي دو چشمت، مث غمهاي منه
وقتي بغض از مژه هام پايين مياد، بارون ميشه
سيل غم آباديمْ، ويرونه كرده
+
نوشته شده در شنبه 2 تیر1386ساعت 1:47  توسط aria_hmishe_tanha
|

