تبليغاتX
یه عاشق تنها

 

چراغ در کف من بود.

چگونه روشنی راه را نفهمیدم؟

چقدر گم شده­ام.

 چقدر دور شده­ام از طراوت دریا.

چقدر سوخته در من گیاه نام کسی که مثل روشنی من بود.

و رود حنجره­اش را به کوچه­ها می­برد.

واز تولد شبنم مرا خبر می­کرد.

کسی که مثل پدر همنشین مزرعه بود،ستاره می­پاشید،سپیده بر می­داشت و چشمهای نجیبش پر از طراوت بود.

مجال سبز صنوبر مرا ز خاطر برد.

پدر کجاست که باران دوباره برگردد؟

چقدر سوخته در من عبور چلچله­ها.

چقدر فاصله سنگین است.

چقدر اهل طراوت مرا نمی­خواهند.

چراغ در کف من بود،چگونه باخته­ام ارغوان آینه را؟

چقدر پشت دلم خالی است...

+ نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386ساعت 9:28  توسط aria_hmishe_tanha  |